![]() |
![]() |
|
| آینده ای که هیچکس منتظرش نیست!!! |
|
۱ باختم مثل همیشه که می باختم این بار هم همان اتفاق همیشگی افتاد و باختم.
۲ از بعضی ها دلخورم اما بیشتر از اون خیلی خیلی ازدست خودم دلخورم. ۳ حالا عین از همه ي شما خداحافظي مي كنه و ميدونه وبلاگش مثل تمام وبلاگهايي كه خداحافظي مي كنن ، به زودي در درياي بيكران اين همه وبلاگ جور و واجور غرق مي شه. خودم مي دونم تا چند وقت ديگه كه زمان زيادي هم نيست ، حتي يك نفر هم نه يادي از اين وبلاگ مي كنه و نه از نويسنده اش. شايد اون جمله رو هزار بار شنيده باشين كه "پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردني است" و حالا هم تمام حرف من اينه. من رفتم... با تمام عشقم ۴ حتم دارم خداحافظي يك نويسنده ي نه چندان خاص (مثل من!) در يك وبلاگ درپيت (مثل همين وبلاگ!) اصلا مساله اي نيست كه بخواد ذهنتون رو مشغول كنه كه دنبال دلايلش باشين. ۵ در خاطرم تداعی می شود حرفی: رفتن، دلیل بر نبودن نیست گاهی برای بهتر بودن است. و من حالا من به ايستگاه آخر رسيده ام. به مانند دیوانه ای که در لابلای خنده هایش برای دردی پنهان می گرید ، من هم .. مي گويم خداحافظ دوستان...
۶ در پایان مرسی از دوستان( نازلی-رومینا-احسان-الیاس-روقیه-سحر-لیلا)وسایر دوستان عزیز... راستی دوست داشتین منو از پیوند هاتون حذف کنین.به خدا ناراحت نمیشم و در پایان مرسی از همه... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 15:23 توسط عین |
|
|
sms های عاشقانه ام را
که فقط به تو می نوشتم برای همه می فرستادی! دنیا را عاشق کردی و خود از هفت دولت آزادی!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 13:25 توسط عین |
|
|
چرا غم زده بنشینیم
در انتظار بهار که نامی بیش نیست؟! بگذار برف ببارد و باران های نا گاه ما را قلبی بهاری بس است در این سرمای جانکاه!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 13:5 توسط عین |
|
|
۱ نه! نرو! صبر کن قرارمان این نبود باید سکه بیندازیم اگر شیر آمد تردید نکن که دوستت دارم اگر خط آمد مطمئن باش دوستدارت هستم ...صبر کن سکه بیندازیم اگر دوستت نداشتم... آن وقت برو! ۲ دارد باران می بارد به پاس این همه طراوت لطفا یک دقیقه چتر هایتان را ببندید! ۳ بالاخره راز زندگی را دریافتم سه چیز است عشق... عشق...و...عشق!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 11:54 توسط عین |
|
|
۱
عاشقانه هایت را مثل کانال تلویزیون عوض می کنی و با افتخار می گویی که عشق برایت این چنین است! و من می خندم... به برنامه هایی که هیچ کدام شان به درد نمی خورند!!! ۲ اگر محتاج شنیدن خبر های خوبی و حر ف های زیبا چند صفحه ورق بزن و طالع بینی بخوان! ولی اگر خوهان تغییری برخیز به خودت اعتماد کن و یک لحظه هم نمان! |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 18:4 توسط عین |
|
|
. به قول استالین "وفا" یک بیماری است که تنها سگ ها به آن مبتلا می شوند. حیف! عمر استالین قد نداد "من" را ببیند. اگر می دید، برای تئوری اش یک تبصره می نوشت و من را هم با سگ ها یک کاسه می کرد.
2. صداقت چه در زمینه کاری و چه در زمینه اخلاقی بی معنا است. چیزی است تو مایه های حماقت. شک نکنید. دوره این حرف ها گذشته. اگر فکر می کنید نگذشته، متاسفانه مثل من احمق هستید. ناراحتی ندارد. واقعیت را بپذیرید. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 21:6 توسط عین |
|
|
۱
همیشه در عجب بودم که چرا در جاده عشق پابه پایم نمی آمدی حتی وقتی آهسته و پیوسته می رفتم امروز فهمیدم... ریگی که در کفشت بود تو را می آزرد!!! ۲ نگاهم را به جاده دوخته ام به خط های سپیدی که از هم دورند دیگر خیال سبقت گرفتن ندارم بیا به هم بپیوندیم!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم آذر 1386ساعت 18:46 توسط عین |
|
|
۱
دوستت دارم هایت را باور می کنم درست مثل امضای آخر نامه هایت که می گویی خون است ولی طعم آب انار می دهد!!! ۲ می دانی... پزشکان که هیچ حتی ماموران بازیافت هم از این قلب شکسته قطع امید کرده اند!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 19:9 توسط عین |
|
|
دیدمش پس از ۵ سال حسابی عوض شده بود البته نه از نظر چهره بلکه از نظر رفتار اون دیگه اون آدم بی شیله پیله نبود از هر فرصتی توی جمع استفاده می کرد برای کلاس گذاشتن و پز دادن دوست داشت تمومه کمبود های گذشته رو با حرفاش جبران کنه اما من اصلا حوصله ی مبارزه ی کلاس گذاشتن!!! رو نداشتم یعنی هیچ وقت نداشتم.
گذاشتم عرضه اندام کنه تا توی خیالش فکر کنه حسابی حال منو گرفته آره تو بردی قهرمان! بعد ۵ سال اومدی که فقط همین رو بگی باور کن که اصلا ارزشش رونداشت اصلا... |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آبان 1386ساعت 15:48 توسط عین |
|
|
۱
این همه منتظر شدم تا شاید یک روز ببینمش . چه روزها و چه شب هایی به یادش در خواب و خیال بودم تا برای یک لحظه هم که شده اونو ببینم . بالاخره اون روز رسید خودش با پای خودش اومد... اما... اما وقتی اومدمن نتونستم حرفی بزنم حتی نگاهش هم نکردم! اون هر چی منتظر شد من... اون رفت و من دوباره در انتظار روزی هستم تا اونو دوباره ببینم!!! ۲ واقعا راست گفته هر کس گفته در این دنیا هیچ حرف تازه ای نیست . همه ی حرف ها گفته شده و همه ی قصه ها نوشته شده و ما فقط داریم اونا رو تکرار می کنیم و البته تکرار همیشه بد نیست بلکه لازم است |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 18:4 توسط عین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
می نویسم تا بفهمم زنده هستم!!!
|
| پیوندهای روزانه |
|
نیما شریفی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
|
RSS
|